شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

بهاره هدایت و امید به زندگی....



ایرانِ منامین احمدیان همسر بهاره هدایت روز گذشته با اشاره به اینکه همسرش نیاز به درمان های پزشکی مداوم دارد به کمپین گفت: “بهاره مشکل مزمن زنانه دارد که به گفته پزشکان هر روز که بگذرد و درمان نشود، امکان مادر شدنش را از او می گیرد.”

کاریکاتوری از توکا نیستانی


دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

10 پولدار اول دنیا در سال 2013 کدامند؟ + عکس

ایران مننام و مشخصات 10 فرد دارای بیشترین ثروت جهان در سال 2013 اعلام شد.

به گزارش عصر ایران به نقل از روزنامه الرای کویت، براساس این فهرست، بیل گیتس بنیانگذار شرکت مایکروسافت در آمریکا دوباره به جایگاه پولدارترین فرد جهان بازگشت.


ثروت فعلی گیتس حدود 77.2 میلیارد دلار اعلام شده که نشان دهنده افزایش 16 درصدی نسبت به سال گذشته میلادی است.

شرکت مایکروسافت منبع تنها بخشی از ثروت بیل گیتس است. براساس آمارهای موجود، درآمدهای حاصل از شرکت مایکروسافت، فقط یک چهارم از ثروت و درآمد بیل گیتس را تشکیل می دهد.



در مقابل، "کارلوس سلیم الحلو" بازرگان 73 ساله لبنانی تبار مکزیک با از دست دادن جایگاه خود در صدر این فهرست، به جایگاه دوم تنزل یافت. ثروت این بازرگان در سال 2013 رقم 71.6 میلیار دلار را ثبت کرد.


جایگاه سوم در فهرست پولدارترین انسان های جهان در سال 2013 متعلق به امانیکو اورتیگا 77 ساله مالک 59 درصد از سهام فروشگاه های زنجیره ای زارا بود. ثروت این فعال اقتصادی 63.3 میلیارد دلار برآورد می شود.


بازرگان برجسته "وارن بافت" هم با ثروت 59.7 میلیارد دلاری در جایگاه چهارم فهرست قرار گرفت.


"اینگوار کامبراد" 87 ساله مالک فروشگاه های زنجیره ای آیکِیا (IKEA) با ثروت و دارایی 51.4 میلیارد دلار در جایگاه های پنجم جای گرفت. کامبراد کار خود را با دستفروشی کبریت در سن 5 سالگی آغاز کرده بود.


در کنار جایگاه ششم هم نام چارلز کوچ 78 ساله رئیس هیات مدیره شرکت صنعتی کوچ ثبت شد. او مالک 48 درصد از سهام این شرکت است و 46.4 میلیارد دلار دارایی دارد که نسبت به سال گذشته میلادی افزایش 6.3 میلیارد دلاری را نشان می دهد.



برادر کوچ هم به نام دیوید 73 ساله مالک 42 درصد از سهام شرکت صنعتی کوچ با ثروت 46.4 میلیارد دلار در رتبه هفتم فهرست پولدارترین افراد جهان قرار دارد.


در رتبه هشتم هم، لاری الیسون بنیانگذار و رئیس هیات مدیره شرکت اوراکل آمریکا با ثروت 39.9 میلیارد دلاری جای گرفته است. او تحصیلات دانشگاهی ندارد.


تنها زن در فهرست پولدارترین افراد جهان هم در رتبه نهم این فهرست قرار دارد بیوه یکی فرزندان بنیانگذار فروشگاه های "وول مارت" با ثروت 39.4 است که افزایش 9.7 میلیارد دلاری را ثبت کرده است. این زن در سال 2005 میلادی از همسرش 12.2 درصد از سهام فروشگاه های زنجیره ای وول مارت را به ارث برد.

در پایان فهرست هم سام وولتون پسر کوچک بنیانگذار فروشگاه های زنجیره ای وول مارت با ثروت 37.7 میلیارد دلار قرار دارد.

سه‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

روز جهانی حقوق بشر؛ چونکه انسان می‌زید کوتاه، حس خوشبختی سزای اوست


۶۵ سال از تصویب اعلاميه جهانى حقوق بشر می‌گذرد: حقوق بشر، حقوق انسان به عنوان انسان. با وجود امضاهايى كه كشورهاى دنيا در پاى اعلاميه جهانى حقوق بشر نهاده‌اند، در عمل در سراسر جهان هر روز اين حقوق را نقض مى‌كنند.


چونكه انسان مى‌زيد كوتاه

حس خوشبختى سزاى اوست، نه مردن،

نيز سهم در لذت در اين هستى،

سنگ نه، نان بايدش خوردن.

حق محض آدمى اين است در دنيا!

تاكنون نشنيده مانده‌ست اين ولى افسوس،

كه حقى هست و بايد هم چنين باشد.

كى نمى‌خواهد اگر يكبار هم گشته

داد و حق در سوى او باشد؟

آنچه واقع هست، اما شكل ديگرى دارد.


ایرانِ من به نقل از دویچه ولهقطعه‌اى تامل‌برانگيز از "اپراى سه‌پولى Dreigroschenoper" برتولت برشت با ترجمه بهنام باوندپور. قطعه‌اى كه در آن شاعر و نمايشنامه‌نويس آلمانى، شورنده بر بی‌عدالتی‌هاى اجتماعى عصر خود، با مشاهده كوتاهى و سختى زندگى، حقى بشرى را نتيجه مى‌گيرد.
داشتن حق و برخوردارى از حق دو چيز متفاوت‌اند. و تنها حقوقدانان نيستند كه به اين حقيقـت رسيده‌اند. حقوق بشر براى همه انسانهاست. اين حقوق حقوقى‌است‌ كه هر انسانى مى‌تواند مستقل از جنسيت، نژاد، سن، طبقه اجتماعى، مليت يا مذهب و اعتقاد خود خواهان برخوردارى از آن باشد. هر روز حدود ۳۷۵ هزار انسان به دنيا مى‌آيند. اما بسيارى از آنان هيچگاه در طول عمر خود از حقوق خويش آگاه نمى‌شوند، چه برسد به اينكه بتوانند با برخوردارى از اين حقوق زندگى كنند.

تصویب اعلامیه
در روز دهم دسامبر ۱۹۴۸ النور روزولت، بیوه رئیس جمهور سابق آمریکا، فرانکلین روزولت، اعلامیه جهانی حقوق بشر را در محل سازمان ملل در پاریس برخواند و مجمع عمومى سازمان ملل متحد آن را تصويب كرد. برای نخستین بار در تاریخ بشریت ۴۶ عضو سازمان ملل متحد اعلام کردند که بر سر حقوقی با هم به توافق رسیده‌اند که همه انسان‌ها بایست از آن برخوردار باشند. هشت کشور، از جمله اتحاد جماهیر شوروی، عربستان سعودی و آفریقای جنوبی، به این اعلامیه رأی ندادند.


نخستين اصل اعلاميه جهانى حقوق بشر سازمان ملل متحد مى‌گويد: «تمام افراد بشر آزاد زاده مى‌شوند و از لحاظ حيثيت و كرامت و حقوق با هم برابرند.» ايده‌هاى اساسى‌‌اى كه در اين اعلاميه ۳۰ ماده‌ای آمده و در سطح بين‌المللى مطرح گشتند، حاصل صدها سال تفكر در باره حقوق انسان به عنوان انسان بودند. تمام انديشه‌هايى كه در "منشور حقوق شهروندى" سال ۱۶۸۹ انگليس، "اعلاميه استقلال" سال ۱۷۷۶ امريكا و "اعلاميه حقوق بشر انقلاب فرانسه" منتشر شده در روز ۲۶ اوت سال ۱۷۸۹ وجود داشتند، به متن اعلاميه جهانى حقوق بشر راه يافتند.

با وجود اين پشتوانه عظيم فكرى كه محصول صدها سال كار فيلسوفانى است كه به حقوق انسان به عنوان انسان انديشيده‌اند، باز لازم بود كه در سالهاى پس از تصويب اعلاميه جهانى حقوق بشر اصولى تكميلى به آن افزوده شود تا روشن گردد كه اسيران جنگى، آوارگان، زنان، مخالفان با جنگ، قربانيان شكنجه و كودكان نيز انسانهايى هستند كه بايد از حقوق پايه‌اى بشرى برخوردار باشند. اين اصول دست كم روى كاغذ ثبت شدند. چون اصول اعلاميه جهانى حقوق بشر سازمان ملل متحد تنها قصد و خواستى را بيان مى‌كنند و به لحاظ قضايى و حقوق ملل الزام‌آور نيستند. با وجود اين، اعلاميه جهانى حقوق بشر سال ۱۹۴۸ يكى از مهمترين اسناد بشريت است. اين اعلاميه سنگ محكى است در تاريخ و براى بسيارى از كشورها الگويى بوده است در تدوين قانون اساسى ملى‌شان.

از انتشار ایده تا تحقق آن

با وجود همه امضاهايى كه كشورهاى دنيا در پاى اعلاميه جهانى حقوق بشر نهاده‌اند، در عمل در سراسر جهان هر روز اين حقوق را نقض مى‌كنند. برتولت برشت در”اپراى سه‌پولى“ خود می‌‌سرايد: «كى نمى‌خواهد اگر يكبار هم گشته، داد و حق در سوى او باشد؟ آنچه واقع هست، اما شكل ديگرى دارد.»

هنوز هم وضعيت جهان به گونه‌اى است كه انسانها از اينكه حقوقى انسانى دارند آگاه نيستند. و تنها آنجا كه انسان بداند حقوقى دارد است كه مى‌تواند براى برخوردار شدن از آن حقوق مبارزه كند.

هيچ كشورى در دنيا نيست كه بتواند ادعا كند توانسته است صد در صد اصول ايدآل اعلاميه جهانى حقوق بشر را تحقق بخشد. اصل بيست و پنجم اعلاميه جهانى حقوق بشر می‌‌گويد: «هر شخصى حق دارد كه از سطح زندگى مناسب براى تامين سلامتى و رفاه خود و خانواده‌اش، به ويژه از حيث خوراك، پوشاك، مسكن، مراقبت‌هاى پزشكى و خدمات اجتماعى ضرورى برخوردار شود.» اما هر روز صدهزار انسان در جهان بر اثر گرسنگى می‌‌ميرند.

اصل پنجم اعلاميه می‌‌گويد: «هيچ كس نبايد شكنجه شود يا تحت مجازات يا رفتارى ظالمانه، انسانى يا تحقيرآميز قرار گيرد.» طبق گزارش سالانه سازمان عفو بين‌الملل اما هنوز هم در بسیاری از کشورهای جهان انسانها را شكنجه می‌كنند.

اصل بيست و ششم اعلاميه می‌‌گويد: «هر شخصى حق دارد از آموزش و پرورش بهره‌مند شود.» اما در سراسر جهان بيش از يك ميليارد بيسواد وجود دارد.

اصل بيست و دوم اعلاميه جهانى حقوق بشر می‌‌گويد: «هر شخصى به عنوان عضو جامعه حق امنيت اجتماعى دارد.» يك و نيم ميليارد انسان اما در اين كره خاكى در فقر می‌‌زيند. اصل بيست و سوم اين اعلاميه از حق كار براى همه انسانها می‌گويد. تنها در ايران بيش از دو ميليون و نيم نفر بيكار هستند.

ايده‌هايى كه در اعلاميه جهانى حقوق بشر بيان شده‌اند، ايده‌هايى چون رهايى از محروميت و ترس، آزادى بيان و عقيده، آزادى مذهب، حق پيشرفت و خوشبختى ايده‌هايى مجرد و ذهنى نيستند. اين ايده‌ها از دل مشاهده رنج‌هاى بشرى در طى قرون برآمده‌اند و در تلاش براى رفع رنج‌هاى بشرى است كه متحقق می‌‌شوند. اگر به اين توجه كنيم كه هر روز حقوقى كه در اعلاميه جهانى منظور شده‌اند به توسط افراد، گروه‌ها و دولت‌ها پايمال می‌‌شوند، درمى‌يابيم كه هدفهايى كه در اين اعلاميه آمده كاملا واقعى هستند.

نیاز به ساز وکار برای مهار سوء‌استفاده‌گران از قدرت

هميشه اين خطر وجود دارد كه كسى كه قدرتى در اختيار دارد و آن را بر انسان‌هاى ديگر اعمال مى‌كند، از قدرت خود سوءاستفاده كند، به ويژه اگر ساز و كارهايى وجود نداشته باشند كه جلوى اين سوءاستفاده را بگيرند. اما بيش از پنجاه سال است كه در سراسر جهان انسان‌ها كوشيده‌اند تا اين ساز و كارها را به وجود آورند، ساز و كارهايى كه خود را در پشت مفاهيمى چون ايجاد دموكراسى و دست يافتن به حقوق بشر پنهان مى‌كنند.

در سطح جهانى جامعه بين‌الملل توانسته است در سال ۱۹۹۳ در وين، پايتخت اتريش، گامى ديگر بردارد. در كنفرانسى جهانى كه از سوى سازمان ملل متحد در وين درباره حقوق بشر برگزار شد، هم اصولى براى همكاری‌هاى بين‌المللى در زمينه دفاع از حقوق بشر در سراسر جهان تعيين شدند، هم طرح برنامه‌اى عملى ريخته شد. در اين كنفرانس تاكيد شد بر اينكه حقوق بشر حقوقى هستند جهان‌شمول، حفاظت از اين حقوق وظيفه قانونى جامعه بين‌الملل است. بدين ترتيب مى‌توان در سراسر جهان كسانى كه حقوق بشر را ناديده مى‌گيرند، مجازات كرد و در آن ميان اين بهانه كه در ”امور داخلى كشورى دخالت شده است“، پذيرفتنى نيست.

جمعه ۸ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

دولت آلمان افزایش شمار اعدام‌ها در ایران را محکوم کرد


مسئول دفتر "نظارت بر امور حقوق‌بشر" دولت آلمان از عدم رعایت موازین حقوق‌بشر در ایران به‌شدت انتقاد کرد. بر اساس گزارش رسمی این دفتر، از زمان روی‌ کار آمدن حسن روحانی تا کنون، ۲۰۰ تن اعدام‌ شده‌اند.



ایرانِ من به نقل از دویچه وله : مارکوس لونینگ، مسئول دفتر "نظارت بر امور حقوق‌بشر" دولت آلمان روز جمعه، ۲۹ نوامبر اعلام کرد که سیاست دولت ایران در زمینه‌ی رعایت حقوق‌بشر "در تضاد شدید با وعده‌های روحانی به عنوان رییس‌جمهور جدید این کشور" قرار دارد. به گفته‌ی این مسئول، شمار اعدام‌ها در سال جاری به ۴۰۰ تن رسیده است. مارکوس لونینگ هم‌چنین از روش ضد‌انسانی اجرای مجازات اعدام انتقاد کرد و گفت: «این که دار‌زدن در اماکن همگانی، شیوه‌ی معمول اعدام‌ در ایران است، بسیار تکان‌دهنده است.»


مسئول دفتر "نظارت بر امور حقوق بشر" دولت آلمان در ادامه نگرانی خود را از اعدام جوانانی که هنگام ارتکاب جرم هنوز به سن قانونی نرسیده بودند، ابراز کرد و یادآور شد که دولت وی با مجازات اعدام، به هر صورت مخالف است. او از رهبران ایران خواست، اجرای مجازات مجرمینی را که به اعدام محکوم شده‌اند، متوقف سازند و به گروه کشورهایی که با این مجازات ضدانسانی مخالفند، بپیوندند.

افزایش شمار اعدام‌ها

بر اساس تازه‌ترین گزارش احمد شهید، گزارشگر ویژه‌ی حقوق‌بشر در مورد ایران که در بیست و چهارمین جلسه‌ی کمیته‌ی سوم مجمع عمومی سازمان ملل مطرح شد، شمار اعدام‌ها درایران، پس از روی کار آمدن روحانی افزایش یافته است. به گفته‌ی احمد شهید حکم اعدام در ایران، حتی برای جرایمی که به عنوان جرایم سخت (مانند قتل) شناخته نشده‌اند، صادر می‌شود.

گزارشگر ویژه‌ی سازمان ملل، در این جلسه گفت که اگر می‌توانست به ایران سفر کند، امکان گفت‌وگوی سازنده با مقامات ایرانی را می‌یافت و می‌توانست از اثرات تحریم‌ها بر زندگی مردم عادی گزارش دهد.

احمد شهید برای تهیه‌ی این سند، با ۱۳۷ تن در خارج از ایران مصاحبه انجام داده است. دولت روحانی، مانند دولت‌های پیشین، مخالف سفر گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل به ایران است.

انتقاد سازمان عفو ین‌الملل

سازمان عفو بین‌الملل نیز به مناسبت صدمین روز ریاست‌جمهوری حسن روحانی از وی خواست، وعده‌های انتخاباتی خود در باره‌ی رعایت حقوق‌بشر در ایران را به مرحله‌ی اجرا درآورد. در این بیانیه‌ که روز ۲۵ نوامبر منتشر شد، تصریح شده است که مسائل حقوق‌بشری، در دولت جدید ایران هم‌چنان در اولویت قرار ندارند.

ایران قطعنامه‌ی "به‌رسمیت شناختن حقوق سیاسی و مدنی" سازمان ملل را به امضا رسانده است. کشورهایی که مفاد این قطعنامه را پذیرفته‌اند، موظفند تنها در صورت ارتکاب جرایم سنگین، حکم اعدام صادر کنند. در این کشورها، هم‌چنین بکاربردن شیوه‌های وحشیانه‌ی اعدام و نیز اعدام مجرمینی که هنگام ارتکاب جرم هنوز به سن قانونی نرسیده‌اند، ممنوع است.

دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

Ich sage Nein zu Gewalt an Frauen.

روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان گرامی باد!




ایرانِ من : از سال 1999 روز ۲۵ نوامبر از سوی سازمان ملل؛ روز جهانی علیه خشونت بر زنان اعلام شده است. رهایی انسان بدون نقد همه جانبه نظامهای حاکم امکان پذیر نیست. انسان آزادیخواه و مساوات طلب نمیتواند بدون نقد مذهب بعنوان عامل بی حقوقی زن آزاد باشد. انسان وقتی میتواند آزاد باشد که از پیله مذهب؛ از فرهنگ ضد زن و زن ستیز؛ از سنتهای عقب مانده و اسارت آور و قوانین تبعیض آمیز را نقد کرده و آز آن عبور کرده باشد. این وظیفه جنبش زنان و برابری طلب است.
نظام سرمایه داری و ارتجاعی اسلامی در ایران ؛ زن را در موقعیتی قرار داده است که برای هر ذره حقوق انسانی باید روز مره بجنگد. بیکاری و بی حقوقی عظیم زنان خانه دار توجیه و پوشانده شده است. کار کمر شکن در خانه؛ پرورش نسلهای بعدی کارگران برای فرستادن به بازرار کار ارزان؛ میلیونها زن و دختر جوان را به بردگان و کارگران بی اجر و مزد سرمایه داری تبدیل کرده است. مزید بر این فرهنگ و سنت مرد سالار و اسلامی و قوانین شرعی و ضد زن از حجاب اجباری تا سنگسار؛ موقعیت زنان را به فرو دست ترین انسانها تنزل داده است.
سرنوشت برابری زن مرد در تمام شئونات زندگی و رفع کلیه نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی و ستم و استثمار طبقاتی ناشی از نظام سرمایه داری و از جمله آزار و تبعیض جنسی؛ به سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری جامعه ای انسانی و عداتخواه گره خورده است.

نه به تبعیض جنسی نه به حجاب اجباری

زنده باد آزادی و برابری

با آرزوی دنیای بدون خشونت این روز را ارج می نهیم.

پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

روایتی تکان دهنده از انچه ناجا در کهریزک مرتکب شد یکی از قربانیان کهریزک: ‫آقای احمدی مقدم! کهریزک دستور مرتضوی بود اما…


ایرانِ من : یکی از قربانیان کهریزک در واکنش به سخنان احمدی مقدم درباره ی عملکرد نیروی انتظامی در کهریزک، شرحی تفصیلی و تکان دهنده جدید از آنچه بر وی و دیگران در کهریزک گذشت منتشر کرد.


به گزارش کلمه ، ‏‪‫مسعود علیزاده از بازمانده های کهریزک است که پیش از این نیز در نامه ها و مصاحبه های خود گزارش داده از آنچه در کهریزک شاهد بوده است.

نخستین بار اواخر تیر ۸۸ در اوین و خطاب به سعید مرتضوی از شکنجه و شرایط غیرانسانی در کهریزک سخن گفت و تمامی تهدید‌ها برای وادارکردن او به سکوت از‌‌ همان روز آغازشد. او از بازداشت شدگان کهریزک بود و همچون زنده یادان محسن روح الامینی، امیر جوادی فر، محمد کامرانی و رامین آقازاده قهرمانی در این بازداشتگاه شکنجه شد اما نمرد تا شهادت دهد.

فرمانده ی ناجا دو روز قبل در گفت و گو با ایسنا با پذیرفتن فاجعه ی کهریزک اتهام ها را نیروی انتظامی مبرا کرده و تماما به گردن سعید مرتضوی انداخته بود.

اینک مسعود علیزاده، شاهد زنده ی کهریزک در پاسخ وی در صفحه ی شخصی فیس بوک اش نوشته است:

آقای احمدی مقدم، درست است سعید مرتضوی ما را به «بازداشتگاه کهریزک» اعزام کرد، ولی برخورد نیروی انتظامی در «بازداشتگاه کهریزک» با ما وحشیانه بود، آقای احمدی مقدم جوری حرف می‌زنید که انگار نیروی انتطامی در حوادث تلخ «بازداشتگاه کهریزک» نقشی نداشت، و مقصر اصلی سعید مرتضوی است.

گزارش زیر را بخوانید و ببنید نیروی انتظامی چه رفتار وحشیانه‌ای با بازداشتی‌های کهریزک داشت….

روز ۱۹ تیر بود بازرپرس حیدری فر در حیاط پلیس پیشگیری به ما گفته بود اگر تا اخر تابستان زنده از بازداشتگاه کهریزک بیرون امدید تازه بگویید کهریزک کجاست!!! همه در استرس بودیم که کهریزک کجاست که قرار است تا اخر تابستان از آنجا زنده بیرون نیاییم!!!

وارد بیابان‌های کهریزک شدیم. همه در شک بودیم و نگران، ایا تا اخر تابستان زنده از کهریزک بیرون می‌‌ایم!!! حدود یک ساعتی پشت درب بازداشتگاه کهریزک بودیم… مسئولین بازداشتگاه کهریزک بخاطر کمبود جا ما را پذیرش نمی‌کردند.. سعید مرتضوی به فرماندهی نیروی انتظامی فشار می‌اورد که بازداشتی‌ها را باید پذیرش کنید… بعد از یک ساعت پذیرش شدیم… وارد بازداشتگاه کهریزک شدیم… همه ما‌ها حس بدی داشیم… از درو دیوار‌های بازداشتگاه صدای زجه ادم‌ها به گوش می‌رسید… از بچه ۱۷ ساله تا پیر مرد ۶۰ ساله را برهنه کردند… فقط بخاطر اینکه شپش لای درز لباس‌های ما نرود و با خود وسیله‌ای به داخل قرنطنیه یک نبریم… حدود ۳ الی چهار ساعت طول کشید تا همه دوستانمان برهنه شوند… همه از اینکه در جلوی یکدیگر برهنه می‌شدیم شرمگین و ناراحت بودیم… عینک افراد عینکی را به زور گرفتند از جمله (محمد کامرانی، محسن روح الامینی) و هر چی التماس کردند عینک‌ها را پس نداند… از داخل قرنطینه یک و دو صدای مجرمان خطرناک می‌امد و همه ما ترسیده بودیم که اینجا کجاست؟؟؟ وقتی یکی از دوستانمان از افسر نگهبان پرسید اینجا کجاست؟ گفت اینجا اخر دنیا است… اینجا خدا هم انتن نمی‌دهد… تازه فهمیدم وارد چه جهنمی شدیم… امیر جوایفر از روز اول حال خوبی نداشت… بدنش زخمی بود و دنده‌هایش و فکش شکسته بود…. از ساعت ۴ بعداظهر تا شب ساعت ۱۰ در حیاط نشستیم… هوا خیلی گرم بود و همه تشنه بودیم ولی خبری از آب نبود… در‌‌ همان روز چند نفر از دوستانمان بخاطر اعتراض به وضعیت بازداشتگاه کتک خوردند… همه از ترس داشتیم سکته می‌کردیم… و همه در شوک بودیم… وارد قرنطینه یک شدیم که حدود ۱۳۶ نفر بودیم… مساحت قرنطینه خیلی کوچک بود که حدود ۶۰ متر مکعب بود… قرنطینه یک فاقد آب، تهویه، وسایل گرم کننده و خنک کننده، هرگونه کف پوش، موکت و تخت خواب، نور کافی، سرویس بهداشتی قابل استفاده و حمام بود…

حدود یک ساعت گذشت ۳۰ الی ۳۵ نفر از مجرمان خطرناک را از قرنطینه ۲ وارد قرنطینه ما کردند… با این حال که حتی جا برای نشستن خودمان هم نبود… تصورش هم سخت است که حدود ۱۷۰ نفر در مساحت ۶۰ متری باشیم… نشستن که سهل است، حتی جا برای نفس کشیدن هم نبود…. خواب به چشم‌هایمان نمی‌امد ولی خوب جایی هم برای خواب نبود… استرس زنده بیرون امدن از کهریزک یک لحظه از ما غافل نمی‌شد… همه به فکر این بودیم که بر خانواده‌های ما چه می‌گذرد… چون کسی از خانواده‌ها از ما خبری نداشت… که ایا زنده‌ایم!!! این افکار تا صبح گریبان گیر ما بود….
صبح روز ۲۰ تیر بود همه از شدت غم و اندوه در بازداشتگاه کهریزک شب را نخوابیده بودیم… حتی یک کف دست نان و یک پنجم سیب زمینی را هم شب قبل برای غذا به ما نداده بودند… از شدت ناراحتی یادمان رفته بود که شب قبل به ما شام نداده بودند و گرسنه هستیم… ساعت ۱۰ صبح بود مجرمان خطرناک همه از شدت گرما برهنه بودند و در دست شویی به یک پیرمرد مجرمی به نام بابا علی تجاوز می‌کردند و این عمل مجرمان برای ما وحشت آور و ناراحت کننده بود… بیشتر دوستان دست شویی داشتند ولی شرم و حیا اجازه نمی‌داد تا به دستشویی بروند… هوا داشت گرم‌تر می‌شد و همه ما بی‌تاب‌تر می‌شدیم. حدود ساعت ۱۱ صبح بود که چند نفر از مجرمان خطرناک پشت درب قرنطینه یک با لوله‌های پی بی‌سی ایستاده بودند و به ما گفتند تا ۳ شماره می‌شماریم باید به حیاط برویم… وقتی از درب قرنطینه خارج می‌شدیم با لوله پی بی‌سی بر سر و صورت ما می‌زدند. وارد حیاط بازداتشگاه کهریزک شدیم و همگی پا برهنه بر کف اسفالت داغ سوزان برای آمارگیری نشستیم… تمام پا‌هایمان از شدت گرمای آسفالت می‌سوخت ولی نمی‌توانسیم اعتراض کنیم… هر کسی اعتراض می‌کرد به بیرون از صف برده می‌شد و به شدت با لوله پی وی سی کتک می‌خورد… حدود ۱۵ دقیقه از آمار گیری گذشت و شکنجه‌ها بیشتر می‌شد. افسر نگهبان محمدیان دستور داد در آفتاب سوزان بر کف حیاط کهریزک چهار دست پا راه برویم… باورش برایمان خیلی سخت بود که به کدامین گناه باید شکنجه شویم… ولی مجبور بودیم تن به شکنجه دهیم… همه چهار دست پا می‌رفتیم از بچه ۱۷ ساله تا پیر مرد ۶۰ ساله… کف دست‌هایمان و زانو‌هایمان از شدت گرمای آسفالت سوخته بود و آن زخم‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد… من چون از قبل پایم شکسته بود نتوانستم چهار دست پا راه بروم و استوار محمدیان گفت کسانی که نمی‌توانند چهار دست پا راه بروند باید حدود ۵ ضربه بر کفت دست‌هایشان لوله پی بی‌سی بزنم. من و چند نفر که چهار دست پا نمی‌توانستیم برویم حدود ۵ ضربه بر کف دست‌هایمان زد… آنقدر محکم زد از دست کف‌هایمان خون آمد.. استوار محمدیان از نظر من یک بیمار روانی بود و هیج رحمی نداشت… همه گرسنه و بی‌جان در داخل حیاط در آن افتاب سوزان شکنجه شدیم… دیگر هیچ طاقتی نداشتیم ولی مجبور بودیم طاقت بیاوریم. افسر نگهابان در سر صف یک شعار می‌داد که باید با صدای بلند آن را فریاد می‌زدیم… اینجا کجاست؟؟ کهریزک… کهریزک کجاست؟؟؟ اخر دنیا… از غدا راضی هستید؟؟ بله قریان؟؟؟ ادم شدید؟؟؟ بله قریان… باید انقدر این جمله‌ها را فریاد می‌زدیم تا دیوار‌های کهریزک به لرزه بیوفتد. بعد از شکنجه همه بی‌جان بودیم و باز با کتک وارد قرنطینه یک شدیم… حدود یک ساعتی گذشت… همه از درد داشتیم ناله می‌کردیم… امیر جوادیفر حالش داشت بر اثر جراحت‌هایش بد‌تر می‌شد… بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی ناهار اوردند… ناهار یک عدد کف دست نان و یک پنجم سیب زمینی بود که مجرمان خطر ناک با دست‌های آلوده بین ما تقسیم می‌کردند… برای اینکه زنده بمانیم مجبور بودیم آن غذای کم را بخوریم… خیلی‌ها نخوردند… مجرمان خطرناک از شدت گرسنگی‌‌ همان یک کف دست نان و سیب زمینی هم از ما می‌گرفتند و می‌خوردند. از شدت گرما مرتب باید از آب چاه می‌خوردیم آبی که تصفیه نشده بود و بوی لجن می‌داد… در بازدشتگاه کهریزک سه عدد شیشه نوشابه خالی وجود داشت و باید در درون آن‌ها اب می‌خوردیم… ظرف آب‌ها خیلی کثیف بود و از دست شویی آورده بودند… ولی برای زنده ماندن مجبور بودیم دست به هر کاری بزنیم تا زنده بمایم… هوا در قرنطینه داشت گرم‌تر از قبل می‌شد و زخم‌هایمان بر اثر کثیفی داشت عفونت می‌کرد… از شدت گرما نفس کشیدن برایمان داشت سخت‌تر می‌شد و هوای آزاد برایمان آرزو شده بود. هر یک ساعت برایمان روز‌ها می‌گذشت… پیش خود فکر می‌کردم در کهریزک ساعت ایستاده است… شب شد و همه بی‌تاب و همه به فکر اینکه ایا زنده از اینحا بیرون می‌رویم… شب‌های کهریزک خیلی دلگیر بود و هر شب برایمان سال‌ها می‌گذشت… افسر نگهبان دستور داد تا دود موتور خانه را که برق بازادشتگاه کهریزک را تامین می‌کرد را از دریچه‌ای به داخل بازداشتکاه بفرستند… و این کار توسط سرباز‌ها انجام شد… دیگر نفس کشیدن برایمان خیلی سخت شده بود… دود داخل بازداشتگاه را گرفته بود و چشم‌هایمان از شدت دود می‌سوخت… خدایا اینجا واقعن آخر دنیا است… گویی اینجا نفس کشیدن هم جرم است…

روز بیست و یک تیر ماه بود… تن‌هامان از شدت زخم‌هایمان عفونت کرده بود و نفس کشیدن برایمان لحظه به لحظه سخت‌تر می‌شد، و صدای ناله‌های هم بندی‌هایمان بلند‌تر و بلند‌تر می‌شد. نگاهی به چهرهٔ خستهٔ امیر انداختم، و می‌دیدم که چقدر نفس کشیدن برای او سخت‌تر از همه‌مان شده است… همه نگران و نا‌امید… چند تن از مجرمان بازداشتگاه کهریزک برگه‌های دعای زیارت عاشورا را دادند، یکی از دوستان که صدای خوبی داشت شروع به خواندن آن کرد و در طول خواندن زیارت عاشورا همه‌مان گریه می‌کردیم، در‌‌ همان لحظات بود که از دریچه‌ای به داخل قرنطینه دود گازوییل وارد کردند فقط به جرم خواندن زیارت عاشورا… شاید هم به خاطر سوزی که در صدایمان بود… افسر نگهبان بعد از خواندن زیارت عاشورا دستور داد که ما را به داخل حیاط منتقل کنند، هوا بسیار گرم بود و ما در زیر آن آفتاب سوزان احساس خوشایندی داشتیم و برایمان در برابر آن هوای آلودهٔ قرنطینه حکم بهشت را داشت… پای برهنه، تشنه و بی‌جان در آن جهنم احساس بهشتی می‌کردیم… ما را به قرنطینه برگرداندند در حالیکه آنجا را سم پاشی کرده بودند بخاطر وجود شپش و گال زیادی که در آنجا بود. در ان هوای آلوده و مسموم حدود پنجاه نفر از هم بندی‌هامان از هوش رفتند… محمد کامرانی و امیر جوادی فر هم جزو آن‌ها بودند… دیگر راه نفس کشیدن ما بسته‌تر می‌شد. باور آن جهنم داشت لحظه به لحظه پر رنگ‌تر می‌شد و ما می‌دیدیم که آن‌ها دارند جان می‌سپارند، انقدر تصویر سخت و زجر دهنده‌ای بود که همه فریاد می‌زدیم و از مامورین می‌خواستیم که در‌ها را باز کنند و ما را به حیاط ببرند حتی در این میان مجرمان بازداشتگاه هم با ما همراهی می‌کردند ولی آن‌ها بی‌توجه بودند و بعد از یک ساعت در را باز کردند… ما هر کردام آنهایی که را که از هوش رفته بودند بقل گرفته بودیم و به بیرون از آنجا می‌بردیم و تنها جایی که می‌شد آن‌ها را بگذاریم تا نفسشان بازگردد‌‌ همان جهنمی بود که برایمان رنگ بهشت گرفته بود بر روی آسفالتی داغ و سوزان. و دوباره به جای قبلیمان برگشتیم… از جهنمی به جهنم دیگر!

در آن شب، صدای ناله بود و بس!… استوار خمس آبادی ۱۲ نفر از بازداشتی‌های روز ۱۸ تیر که در قفس نگهداری می‌شدند را به بیرون از حیاط آورده بود و داشت آمار گیری می‌کرد او به محمد کرمی، وکیلبند بازداشتگاه کهریزک دستور داد چند نفر از بچه‌های قرنتطینه یک را بیرون بیاورند تا آن‌ها را کتک بزنند که به قولشان درس عبرتی شود برای دیگران که بفه‌مند «کهریزک کجاست!»…

من بعد از چند روز می‌خواستم بخوابم که در‌‌ همان لحظه یکی از هم بندان خواهش کرد که من نیم ساعت از جایم بلند شوم و او کمی جای من دراز بکشد و کمی بخوابد، دلم براش سوخت چون می‌دانستم ۳ روز است که نخوابیده، من از جایم بلند شدم… رفتم به سمت دستشویی برای خوردن آب، که محمد کرمی داخل قرنطینه یک آمد و از میان ان همه آدم سامان مهامی و احمد بلوچی را بیرون کشید و بعد نگاهش به من افتاد که جلوی دستشویی ایستاده بودم، صدایم زد: «تو هم بیا بیرون…» من می‌دانستم بروم بیرون کتک بدی خواهم خورد، گوشه‌ای نشستم تا من را از یاد ببرد ولی از دوباره وارد قرنطینهٔ یک شد و به زور کتک به همراه دو نفر دیگر من را از قرنطینه بیرون برد و خمس آبادی شروع کرد به زدن من با لولهٔ پی وی سی که حدود بیست دقیقه طول کشید….

بعد محمد کرمی به همراه دو نفر به من پابندهای آهنی زدند و من را از یک می‌لهٔ آهنی آویزان کردند، دیدم سامان مهامی و احمد بلوچی هم اویزان هستند…

پابند‌ها آنقدر تیز بودند که وقتی آویزان شدم، از مچ پا‌هایم خون می‌آمد…

بعد استوار خمس آبادی با استوار گنج بخش شروع کردند، هر دو شروع کردند به زدن من با‌‌ همان لولهٔ پی بی‌سی، می‌گفتند باید بلند داد بزنی گوه خوردی، من نمی‌توانستم آن را بگویم و تنها سکوت کرده بودم… صدای بچه‌ها را می‌شنیدم که بلند صلوات می‌فرستادند تا شاید آن‌ها از کتک زدن من دست بردارند ولی آن‌ها همچنان ادامه می‌دادند، دیگر آنقدر زدند که مجبور شدم این جمله را بگویم… و پیوسته تکرار می‌کردم… دهانم خشک شده بود… فکر می‌کردم که تمام این‌ها را دارم خواب می‌بینم، سخت و باور ناپذیر بود… اما واقعیت داشت، تمام آن درد‌ها و فریاد‌هایم واقعیت داشت…

بعد از بیست دقیقه مرا پایین آوردند… در شوک بودم… چند تن از مجرمان مرا به داخل قرنطینه بردند، سپس یکی دو نفر از هم بندیان من را به دست شویی بردند تا روی صورتم آب بریزند و زخم‌هایم را بشویند که در‌‌ همان لحظه استوار خمس آبادی یک قفل کتابی به محمد کرمی داد تا دوباره من را بزنند…

محمد کرمی وارد دستشویی شد و شروع کرد با قفل بر سر و صورت من کوبیدن و من یک لحظه از حال رفتم و تمام سر و دهنم خونی شده بود، او من را از شلوارم می‌گرفت و بلند می‌کرد و محکم بر زمین می‌کوبید، کم کم شلوارم پاره شد و دیگر کاملا برهنه بودم، و برهنگیم در میان آن همه فشار و درد، درد بزرگ دیگری بود که مدام از ذهنم می‌گذشت… بعد از آن روی گردنم ایستاد و با پا‌هایش محکم فشار می‌داد تا مرا خفه کند، حدود سه چهار دقیقه طول کشید… خفگی را کاملا احساس کردم، بی‌نفسی، و به تدریج بی‌زمانی… انگار همه چیز برایم بی‌رنگ می‌شد و مقابل چشم‌هایم نقطه روشنی داشت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد… مثل مرگ بود… خود مرگ بود!

دیگر از حال رفته بودم، و محمد کرمی که فکر کرده بود دیگر من مرده‌ام، پا‌هایش را از روی گردنم برداشت… بعد از دقایقی نفسم برگشت و به هوش آمدم… سپس هم بندانم من را به داخل قرنطینه بردند. آن شب حال خوبی نداشتم و تا صبح کابوس می‌دیدم… انگار خودم نبودم… انگار مرده بودم!

فردای آن روز با بدنی پر از درد از خوابی سرد و سیاه بیدار شدم، زخم‌هایم عفونت کرده بود، و تنم ناگزیر در انتظار شکنجه‌های روز دیگری، بر زمین ِ سخت کهریزک، بی‌جان افتاده بود… در انتظار روز چهارم…

صبح روز چهارم بود… همگی از شدت گرسنگی بی‌حال و بی‌انرژی بودیم و زخم‌هایمان عفونت کرده بود و لحظه به لحظه بی‌جان‌تر می‌شدیم. و بعضی از دوستان بخاطر درد شدیدی که داشتند، بی‌هوش می‌شدند… من نیز که بر اثر شکنجه‌های شب ِ گذشته حال خوبی نداشتم و تمام زخم‌هایم عفونی و چرکین شده بود، از شدت تب داشتم می‌سوختم… هوای داخل قرنطینه بسیار گرم بود و نفس کشیدن از روزی‌های قبل برایمان دشوار‌تر شده بود… محسن روح الامینی وقتی من را با آن حال دید، لباسش را در آورد و شروع کرد به باد زدن ِ من… می‌دیدم که چقدر خسته است و دست‌هایش بی‌جان اما برای مدتی همینطور مرا باد می‌زد… چیزی نگذشت که دوباره دود گازوئیل را به داخل قرنطینه فرستادند، از شدت دود گازوئیل چشم‌هایمان عفوت کرده بود و به زور می‌توانستیم جلوی خود را ببنیم… خدایا، کی از این جهنم نجات پیدا می‌کنم؟… خدایا به کدامین گناه؟… آیا خواستن ِ آزادی گناه است و پاسخش این همه عذاب؟… دوستان ِ همبندیم همه به وضعیتی که درش بودیم معترض بودند، و هر چه می‌گذشت نومید‌تر می‌شدند…. در میان آن همه صدا، صدایی را شنیدم که می‌گفت: «بچه‌ها ما بخاطر هدفی که داشتیم اعتراض کردیم، و نباید کم بیاریم، باید تا آخرش بایستیم»… نگاهی کردم تا ببینم صدای چه کسی بود؟!!… محسن روح الامینی را دیدم… نمی‌دانم چرا، اما در آن لحظات سخت حرف‌هایش به ما نیروی عجیبی داد… از او خوشم آمده بود. آنقدر هوای داخل قرنطینه آلوده و نفس گیر شده بود که همه حاضر بودند به بیرون بروند و کتک بخورند ولی لبرای لحظه‌ای هم که شده نفس بکشند… بین ساعت دو تا سه بعداظهر بود، ما را به داخل حیاط آوردند… سرهنگ کمجانی دستور داد که موهای ما را با ماشین دستی بزنند، ماشین‌های دستی خراب بود و گاهی هم پوست سرمان به همراه مویمان کنده می‌شد… محسن موهای بلندی داشت، وقتی خواستند مو‌هایش را بزنند، جمله‌ای که گفت که هر بار به ان لحظه فکر می‌کنم در سرم می‌پیچد… گفت: «شاید اینجا بتونین موهامو بزنین اما نمی‌تونین عقیده م رو عوض کنید»…

بعد از مدتی، داخل حیاط که بودیم یکی از مامورین بازداشتگاه یک نفر را از بین ما انتخاب کرد تا به ما حرکت نرمشی بدهد… شاید برای اینکه بدن ما خشک نشود در حالیکه آنقدر در آن چند روز گرسنگی و تشنگی کشیده بودیم که دیگر جانی نبود که تازه‌اش کنیم!… آن مامور به کسی که از می‌انمان انتخاب کرده بود گفت که که به ما حرکت بشین پاشو بدهد که البته این حرکت بیشتر شبیه یک شکنجه بود تا یک حرکت ورزشی، آن هم در زیر آفتاب با پاهای برهنه… مامور دیگری با صدای بلند می‌گفت «یا حسین» و ما باید بلند می‌شدیم و بعد که می‌گفت «یا علی»، باید می‌نشستیم… تعداد زیادی از ما نمی‌توانستند آن را انجام دهند و به همین خاطر توسط مامورین با لولهٔ پی وی سی ضربه می‌خوردند… بدن‌هایمان از درد لبریز شده بود و توان ایستادن نداشتیم… هنگام شب به مدت دو ساعت آب دستشویی را قطع کردند، آب آلودهٔ چاه بود و خیلی از بچه‌ها بعد از آزادی از آنجا دچار عفونت کلیه شدند… اما در آن شرایط ما ناچار بودیم که از آن آب استفاده کنیم و‌‌ همان را هم از ما گرفته بودند. شب از ناله‌های دردناک ما بلند‌تر می‌شد، شب از تشنگی و لبهای خشکمان می‌رنجید و از پریشانی ما تیره‌تر می‌شد… زمزمهٔ نگرانی‌هامان فضا را پر کرده بود، چشمهای بی‌فروغ محمد کامرانی که تا دیروز به آزمونی خیره بود حالا بسته‌تر می‌شد و نمی‌دانست فردا کجاست؟ یا در شب آزمون کنکورش چه می‌کند؟… و ناله‌ای امیر که یک دیده‌اش خاموش شده بود و نیمی از آن جهنم را می‌دید… شب بود با تمام سیاهی و سنگینی‌اش و چشم‌هایمان برای خوابی طولانی بسته می‌شد در آرزوی صبحی که خیال کنیم همه را خواب دیده‌ایم… در انتظار روزی بی‌درد و رنج… در انتظار روز پنجم…


روز بیست و سوم تیر ماه… دیگر امیدی نداشتیم که از آنجا به این زودی‌ها آزاد شویم… هیچ امیدی و من در انتظار مرگ نشسته بودم بودم با زخم‌هایی که عفونت کرده بود و تنم در تب می‌سوخت… در آن چند روزی که در بازداشتگاه کهریزک بودیم هیچ کمک پزشکیی برای ما انجام نشد و من روز سوم بود که فهمیدم آنجا پزشکی هم دارد… فردی به نام رامین‌پور اندرجانی… در آن روز که زخم‌های بچه‌ها و همینطور چشم تعدادی از آن‌ها بر اثر دود گازوییل دچار عفونت شدیدی شده بود… و در‌‌ همان روز رامین پوراندرجانی چند نفر را معاینه کرد که امیر جوادی فر هم جزو آن‌ها بود. بچه‌ها از بهداری بازداشتگاه به قرنطینه بازگشتند و البته هیچ مداوایی هم صورت نگرفته بود… تا روزی که رامین را در شعبه یک دادسرای نظامی به همراه پدرش دیدم…. در آنجا او به من گفت: من نسخه‌هایی دربازداشتگاه کهریزک دارم که نشان می‌دهد انتقال آسیب دیدگان به بیمارستان را اعلام کرده‌ام و حتی در آن نسخه‌ها داروهای بیشتری را درخواست داده‌ام. رامین تاکید کرد که به من اجازه نمی‌دهند تا به بازداشتگاه کهریزک بروم و آن مدارک را بیاورم که از این طریق بی‌گناهی خود را ثابت کنم. شرایط کهریزک برای رامین پوراندرجانی هم خیلی دردناک بود، حرف‌هایش را به خاطر می‌آورم وقتی می‌گفت که از بودن در کهریزک چه عذابی کشیده است… می‌گفت وقتی سردار رادان با تیم خود به به آنجا می‌آید، نمی‌گذارد حتی من نبض بچه‌ها را بگیرم!… رامین در ان روز‌ها احساس نا‌امنی شدیدی می‌کرد چرا که سرهنگ کمیجانی، رییس وقت بازداشتگاه کهریزک و سرهنگ نظام دوست، دفتر دار سرتیپ رجب‌زاده فرماندار وقت نیروی انتظامی تهران بار‌ها او را تهدید کرده بودند که اگر از مقاماتی که در آنجا شکنجه می‌کرده‌اند اسمی ببرد، با او برخورد خواهد شد. رامین اطلاعات زیادی از جریانات و داخل کهریزک داشت… او می‌گفت در آنجا گونی‌های سفیدی وجود دارد که بازداشت شدگان را در حالیکه هنوز جان دارند و نمرده‌اند داخل آن‌ها می‌گذارند…

و صبح روز بیست و سوم تیرماه… افسر نگهبان گفت: داریم شما رو از کهریزک به اوین انتقال می‌دیم… همهٔ ما آنقدر خوشحال شده بودیم که باور نمی‌کردیم از اینجای سخت و سیاه گذر خواهیم کرد و باز این هم برایمان مثل خواب بود… شاید اگر آن روز به اوین منتقل نمی‌شدیم تعداد بیشتری از دوستان خود را از دست می‌دادیم… همه از داخل قرنطینه بیرون آمدیم… هوای آن روز خیلی گرم شده بود و حتی قطره آبی هم برای خوردن نبود و ما هنوز ناباورانه به اطراف نگاه می‌کردیم که از این جهنم گریزی هست؟… تا اینکه دیدیم تعدادی از مامورین و لباس شخصی‌ها به داخل حیاط بازداشتگاه آمدند، دیگر مطمئن شدیم که آن سوی دیوار‌ها را دوباره خواهیم دید. برای مدتی‌‌ همان ورزش بشین پاشو که بیشتر شبیه یک شکنجه بود را انجام دادیم، در هوایی گرم و باز با لبانی تشنه… بعد از یک ساعت یک دبهٔ آب گرم آوردند و نفری یک لیوان از آن آب به همه دادند. محسن روح الامینی که بر اثر ضربات زیاد، زخم‌های کمرش عفونت کرده بود – و به همین خاطر در بازادشتگاه که بودیم شب‌ها ایستاده می‌خوابید – حال ش بد شد و در گوشه‌ای از حیاط دراز کشید، استوار گنج بخش که مسئول انتقال ما از کهریزک به اوین بود شروع کرد با کمر بند به پشت محسن زدن و می‌گفت: بلند شو فیلم بازی نکن…. و بر اثر‌‌ همان ضربه‌ها از کمر محسن عفونت و چرک بیرون آمد… او مجبور شد تا با تنی بی‌جان از جای خود بلند شود، تعادلش را ازدست داده بود و مرتب سرش گیج می‌رفت. حال امیر جوادی فر هم از چند روز گذشته وخیم‌تر شده بود، بخاطر آفتاب شدید به گوشه‌ای از حیاط رفت تا در سایه بنشیند، در‌‌ همان لحظه سرهنگ کمجانی رئیس بازداشتگاه کهریزک به سمت امیر رفت و شروع کرد با پوتین بر سر و صورت و دنده‌های شکسته‌اش زدن… امیر از شدت درد ضربات پوتین مجبور شد از سایه بیرون بیایید و در کنار ما در‌‌ همان آفتاب سوزان بنشیند، برایش سخت بود که از جایش تکان بخورد، چون دیگر رمقی نداشت… بعد از اینکه وسیله‌هایمان را دادند، ما را سوار دو اتوبوس و یک ون کردند… دستبند‌های پلاستیکی به دست‌هایمان زده بودند، آنقدر محکم بسته شده بود که مچ دست‌هایمان بریده بریده و خون مرده شده بودند. تعدادی سوار اتوبوس‌ها و بقیه سوار ون شدند… محسن در ون بود امیر در یکی از اتوبوس‌ها… همهٔ ما به شدت بو گرفته بودیم و مأمورین هم ماسک زده بودند… هوای اتوبوس خیلی گرم بود و لب‌های ما بر اثر تشنگی خشک شده بود… جلوی بهشت زهرا بود که اتوبوس ما ایستاد، حدود یک ساعتی طول کشید و ما هم بی‌خبر از اینکه دلیل توقف چیست؟!… و خبر نداشتیم که امیر که در اتوبوس دیگری بود حالش بد شده است… به نقل از دوستانی که در اتوبوس در کنار امیر بودند ; امیر جوادی فر در راه کهریزک به اوین حالش خیلی بد شده بود و آنقدر تشنه بود که لب‌هایش از خشک خشک شده بود، بچه‌ها به مامورین التماس می‌کنند که به او آب بدهند ولی دریغ از یک قطره آب و امیر با لب‌های تشنه خون بالا می‌آورد… نفس کشیدن کم کم برای امیر سخت می‌شود… یکی از دوستانم به امیر تنفس مصنوعی می‌دهد ولی دیگر دیر شده بود… خیلی دیر… وقت رفتن بود و امیر برای همیشه می‌رود… در اوج مظلومیت… بعد از یک ساعت به سمت اوین حرکت کردیم… و همچنان بی‌خبر از رفتن امیر…. به اوین رسیدیم، ونی که محسن روح الامینی و چند نفر از همبندی‌هایم در داخل آن بودند حدود یک ساعت در پشت در اوین بودند و محسن بی‌جان در پشت درهای اوین دراز کشیده بود… مسئولین اوین وقتی ما را آنطور زخمی و بی‌جان دیدند پذیرش نمی‌کردند، اما در ‌‌نهایت طولی نکشید که وارد زندان اوین شدیم… همانجا بود که از طریق دوستان خود خبردار شدیم که امیر تمام کرده است، همهٔ ما از شدت ناراحتی گریه می‌کردیم… محسن همچنان در اوین دراز کشیده بود و از پشتش چرک و خون بیرون می‌آمد… مدت زیادی از ورودمان نگذشته بود که برایمان آب آوردند… پنج روزی بود که غذایی نخورده بودیم… روز اول که وارد کهریزک شده بودیم هیچ و در آنچهار روز هم روزی دو وعده به ما غذا داده بودند، یک کف دست نان و یک پنجم سی زمینی. در اوین برایمان غذا آوردند… پرسنل اوین همگی ماسک زده بودند و می‌گفتند که چه بلایی بر سر شما آوردند که اینجوری شدید!!…. و ما سکوت کرده بودیم… حالا اوین در برابر کهریزک برایمان بهشت بود!… وقتی داشتیم وارد قرنطینهٔ یک زندان اوین می‌شدیم محسن را بردند، شاید اگر زود‌تر او را می‌بردند زنده مانده بود، ولی افسوس!… در قرنطینهٔ یک زندان اوین برای ما لباس آوردند و لباس‌های زیرمان را بیرون انداختند و بعد داروی ضد شپش دادند که به هنگام استحمام از آن استفاده کنیم. وارد اتاق چهار شدیدم در قرنطینهٔ یک… محمد کامرانی حالش بد شده بود و مرتب سرش گیج می‌رفت و با سر به لبه‌های تخت می‌خورد، انگار داشت روحش از بدنش جدا می‌شد… دوستانم محمد را بغل کردند و به جلوی در قرنطینهٔ یک اوین بردند، تا آن لحظه همهٔ ما فکر می‌کردیم کهریزک فقط یک قربانی داشته… امیر جوادی فر… ولی بعد از مدتی مطلع شدیم که محمد و محسن نیز در بیمارستان جان خود را از دست داده‌اند… و این غم بزرگی بود!… حدود دو ساعت بود که وارد زندان اوین شده بودیم… سعید مرتضوی به داخل زندان اوین آمد و می‌دانست که امیر جوادی فر در راه کهریزک به اوین فوت کرده است. من را پیش سعید مرتضوی بردند… سعید مرتضوی از من پرسید که چرا این زخم‌ها در بدنت هست و من گفتم: در کهریزک شکنجه شدم… گفت از کجا معلوم که در کهریزک شکنجه شدی؟؟… گفتم: این همه شاهد دارم… سعید مرتضوی گفت: نباید جایی بگی که در کهریزک شکنجه شدی، باید بگی بیرون از کهریزک این اتفاق برات افتاده و شکنجه شدی… من سکوت کردم و هیج حرفی نزدم… سعید مرتضوی دستور داد من را برای مداوا به بهداری زندان اوین بفرستند، بعد از نیم ساعت من را به بهداری بردند که البته هیچ مداوایی هم صورت نگرفت، فقط بر روی زخم هام بتادین زدند و پانسمان کردند…

و حالا بعد از آن روزهای سرد و سیاه کهریزک، بعد از آن ناله‌های شبانه، بعد از آن دردهای تمام نشدنی، بازجویی‌های هر روزهٔ اوین بود و سوال‌های تکراری… کیستیم و از کجا آمده‌ایم؟… و من هر بار دلم می‌خواست بگویم که انگار هیچوقت نبوده‌ام، می‌خواستم بگویم من از آخر دنیا آمده‌ام، از جایی که روز به روزش جهنم تازه‌ای بود… من از کهریزک آمده‌ام!… و حالا تنها در انتظار فردایی بودم که درش دیوار نیست، سیاهی نیست، زندان نیست… کهریزک نیست!….